احساس میکنم که دیگر نمیتوانم ادامه دهم
السلام علیکم. واقعاً در تلاشم تا انگیزهای برای ادامه دادن پیدا کنم. من باهوشترین شاگرد نیستم و احساس نمیکنم که دختر خوبی هم باشم. بزرگترین فرزند بودن در یک خانواده دیسی فشار زیادی دارد. در تحصیلم خیلی تلاش میکنم ولی باز هم کم میآورم و نمیدانم مشکلی در من هست یا واقعاً تواناییاش را ندارم. نتایج سطح A من تازه آمد و واقعاً بد است. نمیدانم آیا هرگز در زندگی به جایی خواهم رسید. والدینم واضحاً ناامیدند، اما هنوز سعی میکنند حمایتم کنند. دیدن اشکهای مادرم به خاطر من، چیزی درونم را میشکند. گاهی فکر میکنم به همه چیز خاتمه دهم، اما از عذاب آخرت وحشت دارم. نمیخواهم والدینم را بیشتر آزار دهم. آنها مدام کنارم هستند، ولی من باز هم ناامیدشان میکنم. دعاهای زیادی کردهام، اما به نظر میرسد اوضاع بدتر میشود. دیگر میلی به ادامه زندگی ندارم. نمیدانم چه کنم. کسی را ندارم که با او صحبت کنم و نمیخواهم بار مبارزاتم را بر دوش کسی بگذارم. "به یقین با هر سختی آسانی است." اما الان نمیدانم چقدر دیگر میتوانم تحمل کنم.