خواهر
ترجمه‌شده به‌صورت خودکار

وقتی همه‌چیز بر وفق مرادت پیش نمی‌رود، این را بخوان

سلام علیکم به همه. نمی‌خواهم بگویم "همه‌چیز به خیر و صلاح است" هرچند که واقعاً همین‌طور است. می‌خواهم داستانم را بگویم تا نشان دهم که چمن آن‌طرف همیشه سبزتر نیست. گاهی ندانستن بهترین چیز است. می‌دانم که برای جواب‌ها ناامید شده‌ای، اما باور کن-اگر نمی‌دانی، خدا دارد از تو محافظت می‌کند. از کجا می‌دانم؟ چون برای خودم اتفاق افتاد. خیلی وقت بود که چیزی را با تمام وجود می‌خواستم. دعا کردم، در نماز و نیایش چنان گریه کردم که هرگز نکرده بودم، تمام تلاشم را کردم. آن‌قدر امیدوار شدم که همه‌جا نشانه می‌دیدم و خودم را قانع کردم که خدا دعایم را قبول کرده است. صددرصد مطمئن بودم که اتفاق می‌افتد و فقط منتظر ماندم، با اعتماد به اینکه خدا همان چیزی را که می‌خواهم به من می‌دهد. حدس بزن چی شد؟ اتفاق نیفتاد. نه‌تنها چیزی که می‌خواستم را به دست نیاوردم، بلکه دقیقاً برعکسش اتفاق افتاد-بدترین نتیجهٔ ممکن. نه حد وسطی، نه "به‌اندازهٔ کافی خوب"، فقط فاجعه. از درون شکستم. و می‌دانی بدترین بخشش چیست؟ می‌دانم که این برایم بهتر بود. دقیقاً می‌دانم خدا برای من چه می‌خواهد، چه برنامه‌ای دارد و چرا این کار را کرد. حکمتش را می‌فهمم: آنچه برایش دعا می‌کردم فقط یک گل رز بود، اما خدا با بستن درِ همان یک گل رز، یک باغ کامل به من می‌دهد. می‌دانم خدا از من چه می‌خواهد انجام دهم، و با اینکه تازه اتفاق افتاده، غصه نمی‌خورم. برعکس، منتظر انجام کاری هستم که خدا می‌خواهد. شاید فکر کنی: "وای، خدا تو را آزمایش کرد اما هم‌زمان به تو وضوح داد." شاید حتی قبلش هم، موقع همان دعاها، وضوح داشتم. شاید فکر کنی ایده‌آل است-که خدا مسیر زندگی رؤیایی‌ام را نشانم داد. اما اصلاً این‌طور نیست. همچنین می‌دانم چرا خدا این‌قدر واضحش کرد: می‌داند که درد بلاتکلیفی برایم زیادی سنگین است و هیچ‌کس را بیش از توانش بار نمی‌کند. خدا دقیقاً به من گفت چه کار کنم، و همین حالا بیشتر از همه از همین می‌ترسم. چطور درست انجامش دهم؟ چه کار باید بکنم؟ چطور باید برخورد کنم؟ الان انجامش دهم یا صبر کنم؟ صدها سؤال توی ذهنم می‌چرخد. خدا دارد حتی آخرین رشته‌ای را که به آن چسبیده بودم پاره می‌کند تا یاد بگیرم روی پای خودم بایستم با اعتماد به حاکمیت و محافظت او. اما گفتنش از انجامش آسان‌تر است. انگار خدا از من می‌خواهد روحم و هرچه را که تا حالا می‌شناختم از هم بدرد تا چیزی را که واقعاً می‌خواستم و نیاز داشتم به من بدهد. فوق‌العاده سخت است. دلم می‌خواهد فرار کنم به‌جای روبه‌رو شدن با کاری که خدا می‌خواهد انجام دهم، اما اگر الان انجامش ندهم، برای همیشه گیر می‌کنم. باید با بزرگ‌ترین ترس‌هایم روبه‌رو شوم و خودم را برای سناریویی آماده کنم که هرگز انتظارش را نداشتم. اما به خدا ایمان دارم و به او اعتماد می‌کنم. پس به تو می‌گویم: گاهی وقتی نمی‌دانی چرا چیزی اتفاق افتاده، ناامیدانه می‌خواهی معنایش را بفهمی. نمی‌توانی تصور کنی چطور چیزی که اتفاق افتاده می‌تواند از چیزی که آرزویش را داشتی بهتر باشد. اما از زبان کسی که دقیقاً می‌داند چطور برای من بهتر است-حتی اگر کاملاً برخلاف چیزی باشد که با ناامیدی امیدش را داشتم-همان‌طور است. هیچ‌چیز عوض نشده. هنوز هم همان‌قدر بدبختم که سختی را می‌گذرانم، همان‌طور که وقتی برنامهٔ خدا را نمی‌دانستم بدبخت بودم. خدا بهتر می‌داند. او تصمیم گرفت که برای من بهتر است بدانم، و برای تو بهتر است الان ندانی. خدا همهٔ ما را بیامرزد و بهشت را نصیبمان کند. امیدوارم این حرف‌ها به درد کسی بخورد.

نظرات

دیدگاه خود را با جامعه در میان بگذارید.

خواهر
ترجمه‌شده به‌صورت خودکار

خداوند به شما قوت عنایت کند. یادتان باشد، او هرگز باری بر دوش کسی نمی‌گذارد که بیش از توانش باشد. با توکل به او، فوق‌العاده عمل می‌کنید.

خواهر
ترجمه‌شده به‌صورت خودکار

امروز واقعاً به این نیاز داشتم. یه چیزی شبیه به این رو گذروندم و بخش وضوح واقعیه ولی ترسناکه. انشاءالله خدا ترسهات رو کم کنه.

خواهر
ترجمه‌شده به‌صورت خودکار

اون بخش که میگی همهجا نشانه میبینی-تا عمق وجودم حسش کردم. سخته وقتی اینقدر مطمئنی. جزاکالله خیر که به اشتراک گذاشتی.

خواهر
ترجمه‌شده به‌صورت خودکار

وقتی گفتی فرقی نمیکنه که حکمتش رو بدونیم یا نه، خیلی درسته. ما هنوز باید از آتیش رد بشیم. دعاهام برات.

خواهر
ترجمه‌شده به‌صورت خودکار

وای، ایمانت واقعاً الهام‌بخشه. ان‌شاءالله خدا برات آسونش کنه و قدم‌هات رو تو این مسیر جدید هدایت کنه.

افزودن نظر جدید

برای ثبت نظر وارد شوید