احساس میکنم دیگه نمیتونم ادامه بدم
السلام علیکم. واقعاً دارم تقلا میکنم تا ارادهای برای ادامه دادن پیدا کنم. من باهوشترین دانشآموز نیستم و حس میکنم دختر خوبی هم نیستم. بزرگترین فرزند بودن تو یه خونوادهی آسیای جنوبی کلی فشار داره. برای درسام خیلی تلاش میکنم ولی همیشه کم مییارم، و نمیدونم یه مشکلی تو منه یا واقعاً تواناییش رو ندارم. نتایج A Levelم تازه اومد و واقعاً بد شدن. نمیدونم تو زندگیم هیچجا میتونم پیشرفت کنم یا نه. معلومه که والدینم ناامید شدن، ولی بازم سعی میکنن حمایتم کنن. دیدن گریهی مامانم بخاطر من، یه چیزی رو تو وجودم خرد میکنه. بعضی وقتا به تموم کردن همهچی فکر میکنم، ولی از عذاب آخرت میترسم. نمیخوام درد بیشتری به والدینم بدم. اونا همیشه کنارم بودن، ولی من مدام ناامیدشون میکنم. خیلی دعا کردم، ولی انگار همهچی بدتر میشه. دیگه هیچ میلی به زندگی کردن ندارم. نمیدونم چیکار کنم. کسی رو ندارم باهاش حرف بزنم، و نمیخوام با مشکلاتم بار کسی رو سنگین کنم. "همانا با سختی، آسانی است." اما الان، نمیدونم چقدر دیگه میتونم تحمل کنم.