وقتی زخمِ کلام مادر از همه چیز عمیقتر است
سلام به همه. من خیلی درگیرم و فقط نیاز دارم این رو بیرون بریزم و شاید یه نصیحتی بگیرم. مادرم تا جایی که یادم میاد - از وقتی بچه بودم - منو تحقیر میکنه. انگار که من کیسه بوکس عاطفیش هستم و هیچ کاری که میکنم به قدر کافی خوب نیست. وقتی نوجوون بودم، سعی کردم با دوستام درموردش حرف بزنم، اما اونا باورم نمیکردن چون مادرم جلوی دیگران همیشه خیلی شیرین رفتار میکنه. یادمه یه بار دخترخالهام باهاش دعواش شد و من سعی کردم به مادرم کمک کنم از خودش دفاع کنه. اون موقع ازم تشکر کرد، اما بعداً علیهم چرخید و گفت من فتنه میکنم. من هیچوقت نمیتونم باهاش برنده بشم. همیشه از کارای خونگیم ایراد میگیره. حتی الان که بزرگ شدم، اگه یه چیزی رو تمیز کنم، دوباره انجامش میده و حتماً یه اشارهای به 'استانداردهای پایین' من میکنه. پارسال از سفر برگشت و بلافاصله شروع کرد به تی کشیدن، با اینکه خیلی خسته بود، فقط برای اینکه منو خورد کنه. پدرم و خواهرم بهش گفتن استراحت کنه، اما گوش نکرد. وقتی جوونتر بودم، نظرای وحشتناکی درمورد بدنم میداد و میگفت هیچ فرمی ندارم. این منو به سمت وزنهبرداری سنگین سوق داد و آخرش دچار اختلال خوردن و مشکلات تصویر بدنی شدم که هنوزم همراهمه. خیلی راحت بهم میگفت شبیه موش خیس شدهای اگه موهام خیس بود، یا منو کثیف خطاب میکرد اگه آرایش نداشتم. اما وقتی شروع کردم به آرایش بیشتر و به فکر عمل بینی افتادم، گفت هیچوقت از قیافهات راضی نمیشی. بهم میگه خوشگلم، اما همون لحظه اعتماد به نفسم رو نابود میکنه. تو مدرسه بخاطر قیافهام اذیت میشدم و اون اینو میدونه، اما بازم ادامه میده. یه بار باهاش درمورد تمام حرفای آزاردهندهاش روبرو شدم - مثل اینکه بهم میگفت هیچوقت به جایی نمیرسی یا نمیتونی رابطههاتو حفظ کنی. همه رو انکار کرد و منو دروغگو جلوه داد. اون موقع تمام خانوادهم علیه من شدن. من درمورد مشکلاتم باهاش درد دل کردم، مثل اذیت شدنم و خواستگاریهای ناموفق، و اون همه رو تو دعواها علیه خودم استفاده میکنه. حتی معلمام تو مدرسه منو اذیت میکردن، و حس میکنم همه فقط از روم رد میشن. خیلی بارا سعی کردم ببخشمش، اما همیشه برمیگرده به روشای قدیمیش. همین امروز، کمکش کردم یه رومیزی رو تا کنم، و گفت: 'تو هیچ کاری رو خوب نیستی، حداقل یه کاری رو خوب باش.' من تمام عمرم با اضطراب و افسردگی دست و پنجه نرم کردم، و اون میدونه چقدر کلمات روی من اثر میذاره، اما مثل اسلحه ازشون استفاده میکنه. پارسال، بعد از تموم شدن یه رابطه، دوران سختی رو میگذروندم و مادرم همه چیز رو درمورد خودش کرد. وقتی پدرم ازش خواست منو دلداری بده، زد زیر گریه و گفت: 'فکر میکنی من چه حسی دارم؟ تو منو زود میکشی!' و پدرم بجای من اونو دلداری داد. پدرم مرد متدینی هست و نمیخوام ناراحتش کنم، پس درمورد کاری که مادرم واقعاً با من میکنه سکوت میکنم. یه روز خواهرم به مادرم گفت که یه پسر تو شهر بهم نزدیک شده. وقتی رسیدم خونه، مادرم گفت من مثل یه زن بدکاره لباس پوشیدم - اما من یه هودی گشاد پوشیده بودم و آرایش کمی داشتم. یه بار دیگه، وقتی داشتم با یه برادری برای ازدواج آشنا میشدم و بهش گفتم، بعداً وقتی نشد، منو یه چیز وحشتناکی خطاب کرد، با اینکه میدونه من عفتمو حفظ کردم. خیلی درد داره. یه بار به عنوان یه حرکت محبتآمیز براش یه دونات آوردم و تو کیفم له شده بود. اخم کرد. بعد براش قهوه درست کردم، و گفت حداقل یاد بگیر درستش کنم. اون روز خیلی گریه کردم چون این بهم ضربه زد: حتی مهربونیم هم به صورتم پرت میشه. من الان بخاطر کسی که باهاش برای ازدواج حرف میزدم و آخرش بام بد رفتار کرد و بعد ناپدید شد، دلشکستهام. روی این، ظلم روزانه مادرم هم هست. با اینحال همیشه میگه برای موفقیت و سلامتم دعا میکنه. خیلی گیج کنندهست. خالهام از طرف پدرم گاهی جلوی مردم مادرم رو تحقیر میکنه، و من قبلاً فکر میکردم این تاوانشه - مادربزرگم هم باهاش همین کارو میکرد. اما مادرم هیچوقت این شباهت رو نمیبینه؛ فقط از خانواده پدرم شکایت میکنه. تقریباً خوشحال شدم وقتی طعم داروی خودش رو چشید، هرچقدر هم وحشتناک به نظر بیاد. من از یه پیشینه سخت جنوب آسیا میام، پس تا وقتی ازدواج نکنم نمیتونم از خونه برم بیرون. تو این خونه حس گیر افتادن دارم. حتی با دختری که تو دبیرستان منو اذیت میکرد دوست شد و بهم میگه فقط فراموشش کن. هفته پیش داشتم جارو میکشیدم و محکم زد به پهلوم - خیلی سوزش داشت چون اون ناحیه رو قبلاً سوزن زده بودم. براش مهم نبود، فقط داد زد که مزاحم جلسه پدرم شدم، و بعداً وقتی گفتم درد دارم، پوزخند زد. فقط یه نصیحت میخوام که چطور کنار بیام. هر روز مثل بدترین روز زندگیمه، و مادرم اینو خیلی سختتر میکنه. خواهر کوچیکم میبینه چقدر بام بد رفتار میکنه اما هیچوقت ازم دفاع نمیکنه. حس تنهایی میکنم. با بقیه خواهر برادرام بهتره، مخصوصاً برادرم که دیابت داره. حتی یادمه یه بار بخاطر از دست دادن یه کار مسخرهم کرد. از حس شکستگی خسته شدم. کسی تا حالا همچین چیزی رو تجربه کرده؟ چیکار میتونم بکنم که از قلبم محافظت کنم و در عین حال وظیفهشناس باشم؟ جزاکم الله خیر.