خواهر
ترجمه‌شده به‌صورت خودکار

احساس گناه بخاطر تغییر نگرش نسبت به والدین

این اواخر، واقعاً دشوار شده که احترامی که مادرم سزاوار آن است را نشان بدهم و این تأثیر سنگینی روی ایمانم گذاشته. خودم را حین پاسخ بدادن بدون ادب مناسب، نادیده گرفتنش یا حتی پنهان کردن چیزهایی میبینم بدون اینکه بلافاصله احساس پشیمانی کنم. او اغلب گریه میکند، بعضی روزها هرروز، و با اینکه میدانم به نظر وحشتناک میآید، سالها احساسات پیچیده پشت این قضیه وجود داره. مادرم با مادر تنها بزرگ شد و تا وقتیکه راه خودش را به پرستاری پیدا کرد و ازدواج کرد، فقر را تجربه کرد. پس از چند فقدان سخت خانوادگی، باورنکردنی قوی، سختکوش و عمیقاً متدین باقی ماند، همیشه نماز شب میخواند، پوشش محفوظ میپوشید و تفسیر و حدیث میخواند. اما بعضی وقتها به نظر میاد انگار کسی ممکنه اسلام را عمیقاً بفهمد ولی در اعمال متعادل آن دچار مشکل بشه، گاهی به افراط دیگر میغلتد، ناامنتر و قضاوتگرتر میشود. پدرم طبیعتاً آرام و بخشنده است، اما تا حدی که تقریباً احساس ناعادلانه بودن میکنم. مهربانی اش به صورت کمبود مسؤولیت نشان میدهد - مثلاً کمک نکردن در دوران حاملگی، تقسیم نکردن وظایف خانگی (ما خانواده بزرگیم)، یا فقط نبودنش به عنوان یک همراه. این مثل یک بیتوجهی آرام است که به خودی خود شکلی از افراطگری به نظر میرسد. رابطه شان در گذر زمان زیاد آسیب دیده. هر دو عقده و کینه نگه داشتهاند بهجای حرکت به جلو، در بحث و سرزنش گیر کردهاند و ما بعنوان فرزندان، وسط این گیر کردهایم. حدود سه سال پیش، پدرم تصمیم دردناکی گرفت که بخشی از زمین خانوادگی را بدون مشورت با مادرم، به خواهرهایش واگذار کند - زمینی که برای مادرم نمایانگر امنیت بود. چیزی که بیشتر آزاردهنده بود چگونگی برخورد او بعد از آن بود که پشیمانی کمی نشان داد. جر و بحثها شدید شد، گاهی جسمانی، و خانه ما آرامش خود را از دست داد. نگران سلامتی مادرم هستم، در حالی که پدرم به نظر بیاثر است و برای آشتی کار کمی میکند. حتی حالا، سالها بعد، این الگو ادامه دارد. روزانه داد و فریاد و اشک که بیشتر از جانب مادرم هست، فاصله عاطفی از پدر. ما بعنوان فرزندان ساکت میمانیم زیرا هرچه بگوییم بازتاب درد آنهاست. نمیتوانیم آزادانه بخندیم، بدون تنش بیرون برویم یا نگرانیهایمان را در میان بگذاریم - مادرم تحت فشار است، پدرم از نظر عاطفی حضور ندارد. حدود یک سال است که من درگیر تلاش برای درست کردن همه چیز نبودهام، زیرا تغییر واقعی باید از درون بیاید. به خودم یادآور میشوم که هدایت فقط از طرف خداست - ما فقط میتوانیم نصیحت کنیم و سپس کنار بکشیم. خشم مادرم را میبینم که اعمال خوبش وقتی که با هم هستند را تحت تاثیر قرار میدهد، و اگرچه او در غیر آن آرام است، تعامل آنها بدترین را بروز میدهد. پدرم هم کمکی نمیکند. این باعث شده احساس خستگی کنم، رؤیای نقل مکان در سرم باشد، حتی اگر ترک کردن گناه و نگرانی خودش را دارد. میدانم خدا بر احترام به والدین تأکید میکند. اما چه اتفاقی میافتد وقتی که آذیت و خستگی مداوم احساساتت را تغییر شکل میدهد؟ آیا این اشتباه است که اینگونه حس کنی؟ آیا این یک امتحان است که دیگران هم با آن روبرو میشوند؟

+40

دیدگاه‌ها

دیدگاه خود را با جامعه در میان بگذارید.

خواهر
ترجمه‌شده به‌صورت خودکار

بسیاری از این گفته‌ها در من اثرگذارند. این خستگی عاطفی واقعی است. ایمان خودت را در اولویت قرار بده. تو نمی‌توانی از یک فنجان خالی، چیزی بریزی.

+1

افزودن نظر جدید

برای ثبت نظر وارد شوید