وقتی زندگی بیش از حد تحمل سنگین میشود
السلام علیکم. بعضی وقتها واقعاً از این دنیا خسته میشم و حس میکنم واقعاً نیاز دارم دست دراز کنم چون انگار اوضوم فقط داره سختتر میشه. درگیر بودن با یک بیماری مزمن که از مشکلات سلامت روان شروع شد ولی حالا جسمم رو هم تحت تأثیر قرار داده، واقعاً طاقتفرساست. نگران پیدا کردن یک شغل پایدار بعد از تموم کردن تحصیلم هستم-راستش، حتی گذروندن امتحاناتم به عنوان دانشجوی سال آخر الان غیرممکن به نظر میاد، در حالی که قراره به زودی فارغالتحصیل بشم. مجبور شدم از رویاهایی که قبلاً بهم انگیزه میدادن و اونقدر قویم میکردن که جزو دانشآموزان برتر کلاسم باشم، دست بکشم. میدونم ایمانم اونقدری که باید قوی نیست و حس میکنم با کنار گذاشتن زندگیای که قبلاً پر از امید به نظر میموند، هم الله رو ناامید کردم و هم همه اطرافیانم. اگه این درک رو نداشتم، حتی این حرفا رو هم به اشتراک نمیذاشتم. ادای نمازهای واجب برام واقعاً یه جنگه. از یه خانواده مسلمان خوب با پدر و مادری مهربون اومدم، ولی حساسیت عاطفیم منجر به مراجعه به بیمارستان شده که حتی بیشتر دچار آسیب روانی شدم و حالم بدتر شد. واقعاً به کمک نیاز دارم، چون فکرهای پایان دادن به زندگیم مداوم شدن. از هر بخشی از وجودم متنفرم-نفس کشیدن، خوردن، گریه کردن، احساس کردن-همهش غیرقابل تحمل به نظر میاد. میدونم نعمتهایی رو که دیگران براش دعا میکنن، دارم ساده میگیرم و از رنج اونهایی که خیلی بیشتر از من در عذابن، مثل بچههای گرسنه یا آدمهای بیخانمان یا بیخانواده، آگاهم. ولی والله، حس میکنم کاملاً گم شدهام و نمیدونم چیکار کنم. حتی به مصرف مواد روی آوردم، که کاملاً برخلاف شخصیت سابقمه و آدمی که تبدیل شدم رو نمیشناسم. میفهمم که ممکنه قضاوت بشم، ولی باور دارم برای درست کردن زندگیم، اول باید ایمانم و رابطهام با الله رو التیام ببخشم.