خواهر
ترجمه‌شده به‌صورت خودکار

آیا درگیر شدن با درس‌ها و احساس درماندگی گناه محسوب می‌شود؟

السلام علیکم همگی. من در اوایل بیست سالگی‌ام هستم و ترم آخر کالج هستم. رشته‌ای را انتخاب کردم که فکر می‌کردم برای پیدا کردن کار بلافاصله بعد از فارغ‌التحصیلی امن است، اما بعد از کلی تقلا در دروس اصلی، متوجه شدم در آن خوب نیستم. برای تغییر به دروسی که دوست داشتم و در آن‌ها بهتر بودم - بر اساس درس‌های اختیاری‌ام - خیلی دیر شده بود. حالا در ترم آخر، یک درس مقدماتی اسپانیایی به عنوان اختیاری برداشتم و خیلی خوشم آمد - زیاد تمرین می‌کنم و تا حالا در تمام آزمون‌های کتبی و شنیداری نمره کامل گرفته‌ام. اما در آزمون گفتاری، واقعاً خراب کردم. نمی‌دانم چرا، هر چقدر هم که تمرین کنم، همیشه در امتحانات شفاهی ضعیف عمل می‌کنم. برای این یکی، دقیقاً می‌دانستم چه باید بگویم، اما وقتی روبروی معلم نشستم، یخ زدم، ذهنم خالی شد و خیلی آهسته حرف زدم. بعد از بیرون آمدن، تمام روز را صرف فکر کردن به همه چیزهایی کردم که جا انداختم. این یکی از چیزهایی بود که واقعاً در آن خوب بودم و لذت می‌بردم، اما قرار است نمره از دست بدهم و احتمالاً نمرهٔ الف من هم برود چون مضطرب بودم و مغزم درست کار نکرد. اما دلیل اصلی که فکر می‌کنم در چیزی که اینقدر مطمئن بودم عالی عمل کنم ضعیف عمل کردم این بود که قبل از شروع "بسم‌الله" نگفتم. همه پنج نماز را می‌خوانم و مرتب دعا می‌کنم، اما برای این یکی، از خدا کمک نخواستم و زیادی مطمئن بودم. انگار مغزم گاهی اوقات آنطور که باید کار نمی‌کند. من همچنین مراقبت کنندهٔ یکی از والدینم هستم که خیلی مریض است و چهار سال است یک شب کامل نخوابیده‌ام. می‌دانم که این موضوع باعث شده کمتر هوشیار باشم. اما مراقبت را یک وظیفهٔ مقدس می‌دانم - واقعاً افتخار بزرگی است که از پدر یا مادری که آسیب‌پذیر است مراقبت کنی، و اینکه بتوانی زندگی او را حتی کمی راحت‌تر کنی شادی بزرگی برایم به ارمغان می‌آورد. و صادقانه بگویم، فقط همین است. این تنها چیزی است که واقعاً در آن خوبم؛ هر کار دیگری را ضعیف انجام می‌دهم چون به طور کلی احساس ناتوانی می‌کنم. مردم می‌گویند همهٔ آدم‌های پرهیزگار و پیامبران با سختی‌های زیادی مواجه شدند، و من هم کلی مشکل دارم، اما حداقل آن‌ها به اندازهٔ من احساس ناتوانی نمی‌کردند - که این موضوع مرا بیشتر ناراحت می‌کند. نمی‌دانم به کجا دارم می‌روم و نمی‌دانم بعد از اینکه مسئولیت‌های مراقبتم کمتر شود چه کار خواهم کرد - واقعاً هیچ ایده‌ای ندارم. خیلی خسته‌ام که روی توسعه یا کشف مهارت‌های دیگر کار کنم. به خاطر کم‌خوابی و همه چیز دیگر، به سختی درس می‌خوانم و فقط دارم از پسش برمی‌آیم. کارهای زیادی می‌خواهم انجام دهم، اما احساس می‌کنم ارزشم هیچ‌چیز است. نمی‌دانم چه شغلی پیدا خواهم کرد؛ هیچ مهارت برجسته‌ای ندارم. می‌دانم که بعد از مرگ، فقط پنج ستون اسلام و اخلاق نیک مهم است، و من همیشه روی آن‌ها کار می‌کنم، اما خیلی خسته‌ام که کار اضافی انجام دهم. هر وقت آزاد هستم، استراحت می‌کنم، می‌خوابم یا وقت را با پدرم می‌گذرانم. از لحاظ معنوی، هدفم را می‌دانم، اما در این دنیا، به جز نقش مراقبتی‌ام که فکر می‌کنم الان تنها دلیلی است که زنده‌ام، کاملاً احساس بی‌ارزشی می‌کنم. همیشه احساس فراموشکار بودن دارم و انگار مغزم در بیشتر چیزها کارآمدی لازم را ندارد. می‌دانم چقدر مهم است که قبل از هر کار مهمی به درگاه خدا دعا کنم، اما مضطرب می‌شوم و فراموش می‌کنم. آیا احساس کردن این حالت و اینقدر درگیر شدن گناه است؟ می‌دانم ممکن است سؤال احمقانه‌ای به نظر برسد، اما الان نیاز دارم کسی واضح با من صحبت کند. خیلی احساس گم‌گشتگی، دلسردی و ناراحتی می‌کنم - سینه‌ام درد می‌کند.

+60

نظرات

دیدگاه خود را با جامعه در میان بگذارید.

خواهر
ترجمه‌شده به‌صورت خودکار

این رو در وجودم حس می‌کنم. احساس فشار و ناتوانی واقعیه، نه یه گناه. تو با حفظ ایمانت در این شرایط، کار عالی انجام میدی.

+2
خواهر
ترجمه‌شده به‌صورت خودکار

[خواهرم], تو اصلاً ناتوان نیستی. ببین که چقدر کار رو مدیریت میکنی! باید به خودت افتخار کنی. و شاید بهتر باشه با گفتن "بسمالله" برای کارهای کوچیک شروع کنی تا عادتش رو بسازی.

0
خواهر
ترجمه‌شده به‌صورت خودکار

سوال مسخره نیست. صدایت خیلی خسته است، عزیزم. مراقبت کردن تو یک عبادت بزرگ است. لطفاً اگر امکانش هست کمی استراحت کن.

0

افزودن نظر جدید

برای ثبت نظر وارد شوید