خسته و تو خالی، در حال دعا خواستن
السلام علیکم. خیلی خستهام. امسال یکی از سختترین سالهای زندگیام بوده. سالها با افسردگی و خودآزاری جنگیدم و فقط چهار سال پیش موفق شدم از آن تاریکی بیرون بیام. دو سال پیش بالاخره همهچیز داشت خوب پیش میرفت - تا اینکه امسال. یادم میاد ماه مه یک کلیپی دیدم درباره اینکه چطور Allah (swt) به ما یادآوری میکنه که این دنیا هدف نهایی ما نیست و چطور بعضی وقتها ما رو با آزمایش کردن وقتی که احساس رضایت میکنیم امتحان میکنه. اون موقع احساس شکرگزاری میکردم، چون واقعا فکر میکردم زندگی آرام و بدون نگرانی سنگینیه. بعد در ماه ژوئن متوجه یک توده در سینهام شدم. تا ماه اکتبر نتونستم بهطور درست بررسی بشم و اون ماههای انتظار وحشتناک بود: حملات پانیک، اضطراب مداوم، بدون جواب. هر شب بیدار دراز کشیده بودم و حدس میزدم که ممکنه چی باشه، گریه میکردم و برای نفس کشیدن تلاش میکردم. وقت مشاوره نشون داد که این چیزی نیست که بدترینش رو میترسیدم، ولی به همونجا ختم نشد. تودههای بیشتری ظاهر شدن و پزشکها گفتند ممکنه مجبور بشم با بدنی زندگی کنم که همیشه از این تودهها تولید میکنه. اگر یکیش روزی بدخیم در اومد چی؟ این فکر هر روز منو عذاب میده. از اون ژوئن به بعد، بخشی از من احساس مردن میکنه. دیگه واقعا خوشحال نیستم. نمیتونم آیندهام رو مثل چند روز پیش تصور کنم - از رویای زندگی و همسری که آرزو داشتم بشم، لذت میبردم و تصور میکردم خانوادهای بسازم. اما اگر چیزی که ازش میترسم واقعا اتفاق بیفته چی؟ هرگز نمیتونم تحمل کنم که چنین دردی رو به کسانی که دوستشون دارم بزنم. چطوری میتونم آینده رو تصور کنم وقتی که این همیشه در ذهنمه؟ سعی کردم که ادامه بدم، یاد بگیرم چطور باهاش زندگی کنم، ولی درد جسمی و ناراحتی ناشی از تودهها تقریباً غیرممکن کرده که حتی برای یک روز هم بهشون فکر نکنم. مردم به من میگن که الله فقط چیزی رو امتحان میکنه که میتونیم تحمل کنیم، ولی من احساس ضعف میکنم. بعضی وقتها میترسم که فرو بریزم. ترسیدم و خستهام. یک سال جدید در راهه و باید فارغالتحصیل بشم، ولی امسال به خاطر همهچیزهایی که در حال رخ دادن بود، امتحانات زیادی رو از دست دادم و خیلی عقبم. انگار همین کم بود که فهمیدم پدرم ماهها به مادرم خیانت کرده. نمیفهمم چطور میتونه اینطور بهش آسیب بزنه… او قویترین و مهربانترین زنیه که میشناسم. به کسی نگفتم چون جای من نیست که گناهش رو افشا کنم، ولی اینکه این رو درون خودم نگهدارم خیلی دردناکه. دیدن اینکه در طول روز با مادرم محبت میکنه و شبها صدای صحبتش با یک زن دیگه رو بشنوم… انشاالله که الله او رو به راه راست برگردونه. به شدت میترسم که مادرم یک روز متوجه بشه. نمیتونم تحمل کنم که قلبش بشکنه. پدرم در بسیاری از جهات پدر فوقالعادهای بوده و همیشه برای من تأمین کننده بوده… ای کاش که همونطور که پدر بوده به عنوان شوهر هم عمل میکرد. همیشه تنش در خانه وجود داره و این بار زیادی به دوشم میذاره، به خصوص با بقیه چیزهایی که دارم تحمل میکنم. سوال میکنم چرا باید این همه رو تحمل کنم. سعی میکنم یادم بیاد که همه چیز دلیلی داره و سعی میکنم شکایت نکنم، ولی وقتی با هم هستیم سخت میشه که بخندم و تظاهر کنم همهچیز خوبه. وقتی سلامتیام نگران کننده به نظر میرسه سخت میشه که به آینده فکر کنم. هر روز مثل اینه که بیشتر در حال غرق شدن هستم. ترسیدم که نتونم ادامه بدم. حس ناامیدی و سنگینی میکنم. ولی نماز خوندم رو رها نکردم - نمازها تنها چیزی هستن که منو ادامه میدن. لطفا منو در دعاهایتون یاد کنید.