سلام - احساس گمشدگی و تلاش برای بازگشت به الله
سلام علیکم برادران و خواهران، الان نیازی به کمک مالی یا پیشنهاد کار ندارم. برنامههای پایهای رو مدیریت میکنم. چیزی که واقعاً نیاز دارم، کسیه که گوش بده، منو بشناسه، و یک کلمهی مهربان بگه. احساس میکنم خیلی وقتا نامرئی هستم و تشویق برام خیلی ارزشمنده. من در کانادا هستم. چهار سال پیش اوضاع عادی به بهترین شکل بود. یک شغل ثابت داشتم، یک خانه، یک همسر، یک بچه، و خانوادهای مهربان. همهچیزهایی که یک مرد در اوایل سی سالگی امیدوار به داشتنشم. ازدواجمون مشکلاتی داشت، ولی هیچ چیزی نبود که فکر کنم نتونیم از پسش بر بیایم. بعد از افتادن از نردبان و ضربه زدن به سرم در حال عوض کردن پرده، اوضاع تغییر کرد. یک هفته بعد شروع کردم به داشتن میگرنهای مزمن با هاله. پزشک اول خیلی کمکی نکرد. داروی ضدالتهابی قویای بهم دادند که هیچ فایدهای نداشت. مسکنهای معمولی هم تاثیری نداشتند و تنها چیزی که کمی درد رو کم کرد، الکل بود. نمیخواستم به این مسیر برم، اما آسودگیای که الکل میآورد، تنها آسودگیای بود که میتونستم پیدا کنم. متوجه شدم میگرنها برای افراد مختلف به شکلهای مختلفی تاثیر میذاره. میگرنهای من خیلی دردناک نبودند، ولی عوارضش فوقالعاده سخته. بعد از یک حمله، احساس میکردم فکر کردنم حدود هفتاد درصد کاهش یافته. نمیتوانستم تمرکز کنم، نمیتوانستم چیزها رو بفهمم، نمیتوانستم تصمیمهای منطقی بگیرم. وقتی از مهگرفتگی خلاص میشدم، یک میگرن دیگه به سرعت میاومد. این یک حلقهی معیوب شده بود. الکل تنها چیزی بود که به من کمک میکرد دوباره مثل خودم احساس کنم. کارم تحت تأثیر قرار گرفت. حضورم کاهش یافت، عملکردم افت کرد. منو به یک نقش اداری آسانتر منتقل کردند، ولی اوضاع درست نشد. قرارداد من تجدید نشد. پول تمام شد و بعد هم کرونا شروع شد. نتونستم وام مسکن روی خانهای که همسرم و مادرش گذاشته بودند رو پرداخت کنم. هیچ پساندازی هم نداشتم که کمک کنم. در نهایت ازدواجمون از هم پاشید. قبل از آسیبدیدگی مشکلاتی داشتیم، و از دست دادن کار و روی آوردن به الکل برایش خیلی سخت بود. او رو سرزنش نمیکنم. باید زنده میموندم، پس کشور رو ترک کردم - از انتاریو به آلبرتا. دوستی کمکم کرد که یک شغل خوب پیدا کنم و خودم رو به جلو هل دادم، اما بعد از چهار ماه باز هم حضورم یک مشکل شد و من رو اخراج کردند. اوضع بازار کار بدتر و بدتر میشد. وقتی آلبرتا جواب نداد، به نیوبرانزویک رفتم تا نزدیک پدرم باشم. اوضاع کمی آرامتر شد. یک کار فروشگاهی با حداقل حقوق پیدا کردم؛ مدیرم شرایط من رو میفهمید و میگرنها برای مدتی کمتر شدند. فکر کردم میتونم دوباره کار تماموقت انجام بدم و با یک تیم برقی استخدام شدم. اما فقط سه ماه دوام آوردم. اون موقع بود که قبول کردم به مراقبت درست نیاز دارم. دسترسی به خدمات بهداشتی در نیوبرانزویک محدود بود، پس هر دلار پسانداز کردم و برگشتم به انتاریو. اونجا یک عصبیشناس پیدا کردم که گوش داد، جدی گرفت، و درمانهای مختلفی رو امتحان کرد. برویم جلو به 2024: عصبیشناس داروهای زیادی رو امتحان کرد اما هیچ چیزی کاملاً کار نکرد. بازار کار خوابیده بود. در نهایت بیخانمان شدم. از انتاریو جنوبی به اتاوا رفتم. در نهایت عصبیشناس دارویی پیدا کرد که به اندازه کافی کمک کرد تا بتونم کار کنم. نه به صورت کامل، ولی به من اجازه میداد واضح فکر کنم. تا اون موقع زندگیام خراب به نظر میرسید. میتوانستم دوباره فکر کنم، ولی نمیدانستم چطور دوباره بسازمش. در حالی که بیمار بودم، در همه چیز عقب افتاده بودم، از جمله حمایت از فرزند. اینجا در کانادا میتونه منجر به کسر حقوق، تعلیق گواهینامه و حتی لغو گذرنامه بشه. الان توی یک انباری زندگی میکنم چون نمیتونم اجاره بدم. میترسم برگردم به کار تماموقت در رشتهام - فقط چند کارفرما وجود داره و نگرانم اسمم با عدم قابلیت اطمینان گره بخوره. زیاد دعا میکنم. به خودم یادآوری میکنم که الله کسانی رو که دوست داره امتحان میکنه و میدونم که از نظر منطقی ممکنه حکمتهایی در رنج وجود داشته باشه که نمیتونیم ببینیم. اما از نظر احساسی احساس میکنم نامرئی و ترسیدهام. هیچوقت تصور نمیکردم که نزدیک به چهل سالگی این داستان من باشه. اگه کسی در 2017 به من هشدار داده بود، بهش میخندیدم. من اسلام رو انتخاب نکردم؛ توش به دنیا اومدم و بابت این موضوع سپاسگزارم. اما گاهی فکر میکنم که آیا تغییر دیندادهها زیبایی ایمان رو واضحتر از کسانی که درونش به دنیا اومدن میبینند. بسیار احساس تنهائی میکنم. میترسم که زندگیام رو بیش از حد خراب کردهام. در پایینترین نقطه حتی احساس میکنم که الله منو رها کرده، هرچند میدونم که این فقط یک فریب دل هست. چطور میتونم دوباره نزدیکتر به الله بشم؟ چه قدمهای عملی یا کارهای سادهای از عبادت بهتون کمک کرده وقتی که احساس میکردید نامرئی و گم شدهاید؟ هر دعایی، ذکری کوتاه، روالهای روزمره، یا نکات اجتماعی برام خیلی ارزشمنده. جزاکم الله خیراً برای گوش دادن.