یافتن قوت و استقامت از طریق ایمان در زمانهای دشوار
السلام علیکم همگی. من فقط میخواهم افکارم را اینجا بگذارم چون واقعاً به پشتیبانی نیاز دارم. من کاملاً خستهام و اگرچه نمیخواهم هیچ چیز مضر برایم اتفاق بیفتد، اما سنگینی احساس بار بودن و رو به رو شدن با درد عاطفی مداوم، خستهکننده است. گاهی نگرانم که کسانی که برایم مهم هستند، شاید در نهایت بدون من راحتتر باشند، حتی اگر این فکر دردناک باشد. در دوران کودکی، پدر بیولوژیکیام وقتی فهمید مادرم در انتظار یک دختر است، با خشونت وحشتناکی برخورد کرد و حتی در دوران بارداری سعی کرد به او آسیب برساند. مادرم خیلی تحمل کرد و در نهایت فرار کرد و قربانیهای بزرگی داد تا با فرستادنم به خارج نزد مادربزرگم، زندگی بهتری برایم فراهم کند. در خانه مادربزرگ، وقتی خیلی کوچک بودم، یک فامیل بزرگتر رفتار نامناسبی با من داشت، و وقتی اعتراض کردم، ساکتم کردند. مادرم بعداً ارتباط با آن قسمت از فامیل را قطع کرد. بعد از برگشتن نزد مادرم و مردی که با او بود، زندگی در ابتدا خوب به نظر میرسید، اما او آزارگر شد. در مدرسه، به خاطر متفاوت بودن با من زورگویی میشد، حتی یک والد در ملاء عام به من توهین کرد. آن را در خودم نگه داشتم. این زورگوییها زخمهای عمیقی به جا گذاشت. من یک کودک نرمخو و خیالپرداز بودم که در داستانها و طبیعت آرامش مییافتم. وقتی حدود ۶ یا ۷ ساله بودم، در غیبت مادرم، آن مرد سعی کرد جلوی چشم من به خالهام حمله کند و نسبت به من خشونت به خرج داد و من را ترساند. من و خالهام تا صبح پنهان شدیم. با اینکه او عذرخواهی کرد و خالهام او را بخشید، اما آسیب روانی باقی ماند. بعدها رفتارهای آزاردهنده بیشتری در میان آن حلقه فامیلی کشف کردم. وقتی بالاخره به مادرم گفتم، در ابتدا حرفم را باور نکرد که منجر به درگیری شد، اما او در نهایت او را ترک کرد. این زورگوییها سالها با اعمال کوچک و بیرحم ادامه داشت که آدم را خسته میکند. مادرم دوباره ازدواج کرد، الحمدللله، و من یک خواهر کوچکتر و دوستداشتنی دارم که عاشقش هستم. با این حال، هنوز اغلب احساس میکنم بار هستم، یادآوری سختیهای گذشته. علیرغم همه اینها، در کتابخواندن و فیلمها آرامش پیدا میکنم. یک فیلم انیمیشن خاص درباره ماجراجویی و خانواده، امیدم به یک خانه امن و پر از محبت را زنده نگه داشت. مهمتر از همه، من ادامه میدهم چون میدانم رحمت الله وسیع است، و باور دارم که پایان دادن به زندگی شخصی بخشیده نمیشود. گاهی از اشتباهات خودم آنقدر احساس شرم میکنم که نماز خواندن برایم سخت میشود، و به اشتباه فکر میکنم که شاید خدا از من ناراضی باشد. مادرم، که مسلمان متعهدی است و روزانه نماز میخواند و قرآن میخواند، یک پشتیبان روحانی بوده، اما من هم به طور خودجوش به سراغ اسلام رفتم، و این واقعاً مرا نجات داده است. این تنها چیزی است که قلبم را لمس میکند و برایم آرامش و لبخند واقعی میآورد.