باز یافتن راه خود: یک سفر ایمان و تجدید
سلام همگی. خیلی به سفر خودم فکر کرده ام. چند ماه پیش، احساس کردم که ارتباطم با اسلام، بعد از چند سال مسلمان بودن، ضعیف شده است. این یک احساس دشوار برای توصیف است. اینها برخی از کشمکش هایی هستند که با آنها روبرو شدم و مرا به آن نقطه رساندند. ۱. فوق العاده تنها بودم. هیچ وقت واقعاً احساس نمیکردم که در مسجد جا دارم، و گاهی احساس نمیکردم که به عنوان کسی که دیرتر در زندگی به ایمان روی آورده، جدی گرفته میشوم. علاوه بر این، روابطم با خانواده بسیار سخت شد. احساس انزوا میکردم، انگار که در مسیر خودم هستم و کسی نیست که همراهم قدم بردارد. ۲. مدیریت ایمانم همراه با سلامتی ام چالشی عظیم بوده است. با برخی شرایط سلامت روانی و جسمانی دست و پنجه نرم میکنم که برنامه های روزانه، از جمله اعمال عبادتی، را بسیار دشوار میسازند. روزهایی هست که صرفاً مدیریت یک نماز مانند یک دستاورد بزرگ به نظر میرسد. روزه گرفتن به دلیل وضعیت سلامتی ام برایم امکانپذیر نبود، و توقع برخی افراد که باید بتوانم مانند دیگران کارها را انجام دهم واقعاً دلسردکننده بود. در تلاش برای همراهی با همه چیز، غرق میشدم. حتی جنبههایی مانند پوشش محتاطانه به دلیل حساسیتهای حسی دشوار بودند. همچنین نمیتوانم بچه دار شوم، و احساس کردهام که این در نگاه برخی حس 'کمتر بودن' ایجاد کرده است، که باری دردناک برای حمل کردن است. ۳. نیتهایم در طول مسیر گیج شدند. قبل از اینکه مسلمان شوم، مردی را میشناختم که بسیار حمایتگر بود. رابطه ما پیچیده بود و سالها طول کشید، اما به دلایل مختلف، قرار نبود ادامه پیدا کند. اکنون میفهمم که شروع به نماز خواندن و تلاش کرده بودم، بخشی به امید تبدیل شدن به یک همسر 'مناسب'، به جای صرفاً برای کسب رضایت الله. وقتی آن امید کمرنگ شد، با این سوال تنها ماندم: 'نتیجه تمام این تلاش چیست؟' بنیادم احساس میکرد خرد شده است، و نمیتوانستم دلیلی برای ادامه بیابم. همه این قطعات، و بسیاری دیگر، فقط از هم گسستند. الان سعی دارم همهشان را سروسامان بدهم. مطمئن نیستم در کجا ایستادهام، یا آیا میتوانم راهم را به سمت یک باور استوار باز بیابم. فقط داستانم را به اشتراک میگذارم در صورتی که کسی احساس مشابهی کرده باشد.