من آخرتم را نابود کردم 😭
سلام علیکم به همه. من بزرگترین گناه زندگیم را مرتکب شدم. نافرمانی کردم، بلند صحبت کردم و با پدر و مادرم بدرفتاری کردم. من پدر و مادرم را دوست دارم و تنها فرزندشان هستم. نمیدانم چطور ممکن شد که من این کار را کردم، اما اتفاق افتاد. پدر و مادرم را سرزنش کردم که چرا ۱۰ سال پیاپی مرا به زادگاهم برگرداندند. نمیدانم چطور قرار است در برابر خداوند متعال روبرو شوم.
پدرم از اوایل دهه ۲۰ سالگیاش در کشورهای خلیج فارس کار میکرد. او اولین نفر در خانوادهمان بود که برای کار به خارج رفت و بعداً به برادر و پسرعموهایش کمک کرد تا به خاطر حقوق خوب و فرصتها به خلیج بروند. او همین فکر را برای من بعد از تمام کردن تحصیلاتم داشت. در سال ۲۰۰۹، من ۱۵ ساله بودم، کلاس دهم بودم و در هند عاشق کریکت بودم و همین باعث شد برای تحصیل و کریکت به بنگلور بروم. من بورسیه ورزشی داشتم. پدر و مادرم از من حمایت کردند و اجازه دادند به بنگلور بروم که ۶۰۰ کیلومتر با زادگاهم فاصله دارد. همه چیز خوب بود. او بعد از ۲-۳ ماه مرخصی به قطر برمیگشت و من در بنگلور بودم. بار اول و دوم که به خانه آمدم، او سالم و سرحال بود. اما بار سوم که از بنگلور به خانه آمدم، از دیدنش شوکه شدم.
سلامتی پدرم رو به وخامت گذاشت. او عضلانی، خوشهیکل و سالم بود و ناگهان لاغر شد، همه عضلاتش را از دست داد و همزمان مشکل چشمی پیدا کرد و نمیتوانست درست ببیند. هر دو اتفاق همزمان رخ داد. در عرض ۶ ماه این اتفاق افتاد. گفتم تحصیلم را تمام میکنم و به خانه برمیگردم، اما پدر و مادرم اصرار کردند که فقط در بنگلور درس بخوانم. خیلی احساس بدی داشتم که نمیتوانم کاری برایشان انجام دهم و همیشه غمگین بودم.
پدرم به خاطر وخامت سلامتیاش به خلیج برنگشت و در زادگاهم یک کسبوکار هتل راه انداخت. کلاس دهم را تمام کردم. ازشان خواستم کار نکنند، اما پدرم گوش نمیداد و به کار ادامه میداد. پدر و مادرم گفتند تحصیلاتم را در بنگلور ادامه دهم. من علاقهای به تحصیل در آنجا نداشتم وقتی پدر و مادرم در شرایط سختی بودند و زندگیمان کاملاً عوض شده بود. میخواستم پیششان باشم، آنها را در خانه بنشانم و استراحت کنند، اما آنها خواستند درس بخوانم. آنجا درس خواندم و همیشه غمگین بودم که این بلا سرمان آمده است. گفتم تا کلاس دوازدهم درس میخوانم، بعد درس را رها میکنم و کار میکنم و شما باید کسبوکار را رها کنید و در خانه بمانید. آنها فقط گفتند باشه. ۲ سال دیگر گذشت؛ دوباره اصرار کردند که مدرک ۳ ساله بگیرم. من گفتم باز پدر و مادرم باید ۳ سال دیگر زجر بکشند. هرگز نمیخواستم کار کنند، اما آنها فقط گفتند همانجا ادامه بده.
هر وقت به زادگاهم میآمدم و موقع رفتن به بنگلور، درد و ترس این را با خودم میبردم که من تنها فرزندشان هستم و ۶۰۰ کیلومتر دور از آنها هستم و آنها بیشتر از همه به من نیاز دارند. آنها دوباره با مادربزرگم در خانه تنها میمانند. همیشه این ترس را داشتم که چطور همه چیز را مدیریت میکنند. همیشه دوست داشتم درس را رها کنم و کار کنم تا آنها را در خانه بنشانم، اما این اتفاق نیفتاد. بعد شروع کردم به کار کردن همراه با تحصیل، شیفت شب برای یک شرکت آمریکایی. همیشه از پدرم میخواستم کار را رها کند چون همیشه در ترس و نگرانی بودم و روزی ۳-۴ بار بهشان زنگ میزدم. این وضعیت ۶ سال ادامه داشت. بعد یک روز مرا به خانه صدا زدند.
قسمت اصلی که آخرتم را نابود کردم: پدر و مادرم مرا صدا زدند تا در زادگاهم به کسبوکارشان ملحق شوم. من مشکلی نداشتم، اما دلیل مشکل کسبوکار یک کارخانه تولید کود اوره بود و آن شرکت تعطیل شد و کسبوکار ما آسیب دید. پدرم از من خواست با معرفیاش به شرکت قبلیاش به یک کشور خلیج بروم. من گفتم ۶۰۰ کیلومتر با ترس، فومو (ترس از دست دادن)، نگرانی برای شما زندگی کردم. چطور حالم خوب میشود اگر شما را رها کنم و ۲۰۰۰ کیلومتر دورتر برای ۲ سال بروم؟ دوباره در آسیب روحی خواهم بود. گوش نکردم و نرفتم و در زادگاهم به کار کردن ادامه دادم.
او دست از کار نکشید. ۵ سال گذشته بود که با آنها بودم. همیشه از من میخواست ازدواج کنم، اما نکردم. میگفتم هنوز اینجا جا نیفتادهام، ازدواج نمیکنم. او در خانه نمینشست تا من خیالم راحت شود که او خانه است و کار نمیکند و من بتوانم به بنگلور یا خلیج بروم. اما همیشه میگفت: "زیاد نگران من نباش، چیزی نمیشود." من میگفتم چطور نگران نباشم؟ سلامتی و چشمهایت در خطر است، چطور نگران تو نباشم؟ او باز میگفت اگر به خلیج نروی، آینده خوبی نخواهی داشت و از من میخواست فقط ۲-۴ سال بروم و برگردم و اینجا ازدواج کنم. من گوش نکردم و او هم گوش نکرد؛ او کسبوکارش را رها نکرد. تا کووید-۱۹ در قرنطینه ۲۰۲۰، بالاخره رها کرد. من راحت شدم. ۲ سال از خانه کار کردم و او دوباره از من خواست به خلیج بروم. نرفتم. همیشه با ترس در قلبم زندگی میکردم. اگر بروم، آنها چطور میشوند؟ و اینجا در زادگاهم فرصتهای زیادی نبود، آنقدر که باید پول درنمیآوردم. فامیلهایم مسخرهام میکردند که کار بازاریابی و فروش میکنم و چیزی از آن درنمیآورم. پسرعموهایم مهندس، دکتر، کارمند دولت هستند، خوب درآمد دارند و در کشورهای خلیجاند، بعضیها در زادگاهم.
سال گذشته او فوت کرد 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭