احساس خستگی و ناامیدی میکنم
سلام به همه. این اواخر دوباره به الگوهای قدیمی برگشتم و حتی کارهایی کردم که معمولاً نمیکنم. از همه چیز خستهام و سینهم از اضطراب تنگ شده. راستش دیگه میلی به زندگی ندارم، اما میدونم که خودکشی گناه بزرگیه و خیلی میترسم انجامش بدم. چند سال پیش، هر شب به تموم کردن همه چیز فکر میکردم و عجیبه که یه جورایی بهم آرامش میداد. اما الان به مرحلهای رسیدم که کاملاً تخلیه شدم. دارم از اسلام دور میشم، که واقعاً اذیتم میکنه چون اینو نمیخوام. مطمئن نیستم چرا اینارو به اشتراک میذارم، اما هر وقت سعی میکنم با کسی حرف بزنم، احساساتم رو نادیده میگیرن. نمیخوام سربار خانوادهم باشم. شما خواهرها و برادرها وقتی اینقدر احساس پستی میکنید چیکار میکنید؟