جستجوی آرامش در حکمت الله و تدبیر او برای زندگی من
السلام علیکم. این را وقتی مینویسم که روی جانمازم نشستهام و اشکهایم هنوز تازهاند. داشتم به برادرزادهام برای امتحان نهایی انگلیسی کمک میکردم، اما خودم خسته بودم-سال آخر مکتب و کوهی از درسهای خودم. حدود نصف مطالبش را انجام دادم بعد رفتم پیش خانوادهام. ساعت از شش و نیم عصر گذشته بود، قهوه یا چیزی نخورده بودم، پس یک نوشیدنی برای خودم گرفتم. وقتی فهمیدم چقدر مانده، معذرت خواستم و از خواهرم خواستم کمک کند. اما مادرم ناراحت شد و گفت تنبلم که بیکار نشستهام و باید از اول از خواهرم میخواستم. این حرف خیلی آزارم داد چون واقعاً تمام تلاشم را کرده بودم. بعد خواهرم گفت که من زودرنجم، و این چیزی بود که مرا شکست. من همیشه حساس بودهام و از لحاظ عاطفی روی خودم کار کردهام، چیزی که خانوادهام به ندرت میدانند. بعدتر، برادرم که پدرش است از من تشکر کرد، که کمی آرامم کرد. به اتاقم رفتم و فقط گریه کردم، سعی کردم آرام شوم. به خودم یادآوری کردم-شاید شانهای برای تکیه کردن نداشته باشم، اما زمینی دارم که بر آن سجده کنم. پس دو رکعت نماز خواندم و چند تذکر اسلامی دیدم تا قلبم را آرام کنم. من کاملاً به تدبیر الله اعتماد دارم و میدانم که او مرا از این شرایط عبور خواهد داد. لطفاً داستانهای خودتان را از اینکه الله در زمانهای سخت چگونه کمکتان کرده به اشتراک بگذارید-واقعاً به کلمات آرامشبخش نیاز دارم. جزاکم الله خیرا.