در جستجوی مشوره در مورد یک آزمون خانوادگی و احساس دوری از دینم
السلام علیکم به همه. راستش را بخواهید، در حال حاضر کسی را ندارم که به او رو بیاورم، پس امیدوارم بتوانم آنچه را که بر دلم سنگینی میکند، در میان بگذارم. من پنج سال پیش اسلام را پذیرفتم، و در حالی که زندگیام قبلاً پر از آزمایشهای سخت بود، بعد از آن اوضاع واقعاً سختتر شد. من از یک خانواده غیرمسلمان میآیم-تنها کسی هستم که مسلمان شده-و چیزی که در اصل باعث شد به اسلام روی بیاورم، گرفتار شدن به سحر بود. الحمدلله، الآن بهترم، یا حداقل این طور فکر میکنم. اما همیشه این حس را داشتم که شاید تمام خانوادهام تحت تأثیر جادوی سیاه باشند، چون همیشه بین ما این همه درگیری و کینه بوده. وقتی هشت ساله بودم مادرم را از دست دادم، و پدرم هم کمی بعد از مسلمان شدنم فوت کرد. بعد از مرگ پدرم، یکی از برادرانم نشانههای شیزوفرنی را نشان داد، اما من تنها کسی در خانواده هستم که میبینم این از جادوست و نه فقط یک مشکل طبی. بالاخره توانستم او را dazu bringen که شهادتین را بگوید و شروع به یادگیری درباره اسلام کرد. چند بار رقیه را امتحان کردیم، اما جن داخلش انگار هر کاری میکند تا از شفا دوری کند-هر وقت با او در مورد دین حرف میزنم، جن سرش را فشار میدهد و گیجش میکند تا جایی که خسته میشود و نمیتواند گوش دهد. او همچنین موجوداتی را به اشکال مختلف میبیند و میشنود، با خودش حرف میزند، و در یک فضای خیلی شلوغ و کثیف زندگی میکند. واقعاً خسته شدهام. خواهرم و برادر دیگرم واقعاً باورم نمیکنند یا کمکم نمیکنند که او را راضی کنم تحت درمان دینی و طبی قرار بگیرد، که واقعاً به صورت طولانیمدت نیاز دارد. بعد از پنج سال از این وضعیت، با ایمانم درگیرم-احساس میکنم الله راه نجاتی برایم نمیگذارد، انگار فراموشم کرده. ادامه دادن خیلی سخت است وقتی کسی را ندارم؛ حتی نتوانستهام ازدواج کنم، و در هر بخش از زندگیام احساس گیرکردن میکنم. خواهش میکنم، واقعاً قدردان هر مشورهای که بتوانید بدهید، خواهم بود، و اگر میتوانید برای شفای برادرم دعا کنید، این برایم خیلی ارزش دارد.