چطور بالاخره باور کردم که میتونم تغییر کنم، سبحانالله
سلام علیکم. من قبلاً داستانهایی میخواندم دربارهی افرادی که زندگیشان را تغییر میدهند و راستش... هیچوقت حس نمیکردم این به من مربوط میشود. همیشه به نظر میرسید که آنها یک اعتماد به نفس خاص دارند که من نداشتم. من میخواستم تغییر کنم، واقعاً میخواستم، اما در اعماقم باور نداشتم که میتوانم. هر بار که تلاش میکردم، یک صدایی میگفت: "آره، درست... تو هیچ وقت به هیچ چیزی پایبند نمیمونی. چرا این بار متفاوت باشه؟ تو در نهایت روز رو با اسکرول کردن و هدر دادن وقت میگذرونی، امیدوار نباش." بنابراین قبل از اینکه حتی شروع کنم، تسلیم میشدم. چیزی که برای من تغییر کرد، یک سخنرانی بزرگ انگیزشی یا یک ترفند بهرهوری نبود، بلکه چیزی کوچکتر و آرامتر بود. دیگر نپرسیدم، "آیا میتوانم زندگیام را کاملاً تغییر دهم؟" و شروع کردم به پرسیدن، "آیا میتوانم امروز فقط یک بار حاضر شوم؟" دیگر به خودم خواستههای غیرواقعی نداشتم - نه برای همیشه، نه بهطور کامل، فقط یک بار. یک پیادهروی کوتاه، یک صفحه خوانده، یک تلاش صادقانه. و عجیب اینه که بعد از چند روز از آن، چیزی تغییر کرد. ناگهان اعتماد به نفس پیدا نکردم، اما حس ناامیدی کمتری داشتم. این جدید بود. این باور کوچک - شاید من غیر قابل تعمیر نیستم، شاید الله میتواند مرا راهنمایی کند - همهچیز را تغییر داد. هنوز در حال فهمیدن همه چیز هستم و هنوز روزهای بدی دارم. اما دیگه به خاطر تلاش کردن به خودم توهین نمیکنم. و همین خودش به عنوان پیشرفت به نظر میرسه. آیا کسی دیگهای هست که فکر میکنه باور کردن به اینکه میتونه تغییر کنه، از خود کار سختتره؟