چطور میتونم رابطهام رو با مادرم درمان کنم؟ TW: SA و سوءاستفاده
وعلیکم السلام اول، استغفر الله. میدونم که صحبت درباره این موضوع خیلی اشتباه و شرمآوره، اما من راهنمایی میخواهم چون نمیتونم ادامه بدم به این شکل. سعی میکنم مختصر ولی صادقانه بگم. پدرم به مادرم خیانت کرد و رفتار آزاردهندهای داشت؛ در نهایت او را ترک کرد و با کسی دیگه ازدواج کرد. این موضوع بچگی من رو به هم ریخت، ولی موضوع درباره مادرم است. به خاطر چیزی که او با پدرم تجربه کرد، مادرم سالها به من آزار میزد. این فقط یه سیلی اینجا و اونجا نبود-این واقعاً آزار عاطفی بود از وقتی که حدود ۵ ساله بودم تا ۱۳ سالگی. او میگفت هر چیزی که پدرم کرد تقصیر من بود، که ای کاش من رو هم ترک کرده بود، که کاش هیچگاه به دنیا نمیآمدم. از سن خیلی کم باید به او رسیدگی میکردم و مثل یک تراپیست براش رفتار میکردم. وقتی ۶ سالم بود، پدربزرگ مادریام برای ماهها به من تعرض کرد. الحمد لله، او وقتی که من جوان بودم مرد، ولی مادرم همیشه درباره او با احترام صحبت میکرد. وقتی بالاخره در سن ۱۲ یا ۱۳ به او گفتم، او گفت که قبلاً میدانست، برای مدت کمی با او صحبت نکرد و به من گفت که باید به جلو بروم چون اینها در گذشته است. حتی اشاره کرد که این اتفاق برای پسرعموهای دیگه هم افتاده و نباید زیاد بهش فکر کنم. بعد از اون یک سال با او صحبت نکردم. نمیتونستم بفهمم چطور میتواند او را ستایش کند در حالی که میدانست چه کاری کرده. در طول سالها ما درباره این موضوع بحث میکردیم؛ واکنش او همیشه این بود که من دارم آسیب میبینم چون بهش فکر میکنم. این واقعا دندونپزشکیه وقتی که او برنامههای جنایی واقعی رو میبینه و برای غریبهها گریه میکنه، ولی نمیتواند همون همدردی رو با من نشون بده. او اغلب نیازهای من رو نادیده میگیره. اگر من مریض بشم، انتظار میره خودم را مدیریت کنم؛ اگر خواهر کوچکترم مریض بشه، مادرم به او رسیدگی میکنه. اگر مادرم دچار یک جراحت کوچک بشه، گریه میکنه و کمک میخواد. وقتی درخواست درمان کردم یا گفتم که افسردهام، به من مسخره کرد و گفت که دلمشغولی به جلب توجه دارم. من به عنوان دختر بزرگتر، تمام بار خانواده را به دوش کشیدهام-"مرد خانه"-و خستهام. من طوال عمرم منزوی بودهام، به ندرت اجازه داشتم دوستی داشته باشم یا بیرون بروم. حالا ۲۳ سالمه. از نظر ظاهری ما "چیزها" رو "رفع کردیم": من ساکت میمونم، میبخشم و ظاهر را حفظ میکنم. مردم فکر میکنند که ما نزدیکیم، و او میتواند مهربان و دوستانه باشد-حتی گاهی بهترین دوستم هم هست-اما بسیاری از مسائل اصلی باقی مانده. او رفتارهای بیادبانه دارد، ناسزا میگوید، صدایش را بالا میبرد و در جمع به دیگران احترام نمیگذارد؛ نگرانم که این موضوع بر روی خانواده همسر آیندهام تأثیر بذاره وقتی که ازدواج کنم. من یاد گرفتم ساکت بمونم تا از بحثها دوری کنم. احساس سرخوردگی، کینه و سردرگمی دارم بین اینکه او را دوست داشته باشم و آسیب بزنم از نحوه برخوردش با آزار جنسی و اینکه چگونه با من رفتار میکنه. من واقعاً میخواهم مشورت بگیرم درباره اینکه چطور این رابطه را به نحوی سالم و اسلامی ترمیم کنم. نمیخواهم کینه به دل داشته باشم؛ من بخشش زیادی از رفتارهای او را کردهام چون میفهمم او یک زندگی وحشتناک داشته و برایش همدردی میکنم. اما بخشش درد را محو نمیکند، و نمیدانم چه گامهای عملی باید بردارم تا اوضاع بهتر بشود بدون اینکه خودم را گم کنم. لطفاً خواهران، مشورتهای خود را به اشتراک بگذارید. چطور میتوانم مرزها را به نرمی تعیین کنم، صلح را جستجو کنم و سلامت روانیام را در حالی که به وظیفهام نسبت به مادرم احترام میگذارم، حفظ کنم؟ هر دعا، گامهای عملی یا تجربیات مشابه خیلی ارزشمند خواهد بود. ای کاش الله مرا بخاطر چنین صحبت کردن ببخشد و هر دو را راهنمایی کند. (لطفاً از مردان پیام دایرکت نزنید. فقط خواهران.)