ترجمه‌شده به‌صورت خودکار

احساس گمشده بودن، به دعا نیاز دارم

سلام علیکم و رحمت الله. ببخشید اگه یه وقت چیزی بگم که با teachings اسلامی همخوانی نداره - دارم سعی می‌کنم تا جایی که می‌شه درست بگم در حین اینکه افکارم رو به اشتراک می‌ذارم. زمانی که دانشگاه بودم خواهر یکی از افرادی بود که خیلی دوستش داشتم. ما در زمینه‌های زیادی هم‌سطح بودیم: علایق، دنبال کردن علم، ورزش، حتی نظرها در مورد سیاست. من وقتی به زندگی‌اش وارد شدم که در یک نقطه پایین بود و به خدا رو آورده بود برای کمک، و ما با هم ارتباط برقرار کردیم. به زودی هر دو به هم علاقه پیدا کردیم. نگران بودم که این کار حرام باشه و می‌خواستم سریعاً همه چیز رو حلال کنم. پس از فارغ‌التحصیلی‌ام با او ملاقات کردم در حالی که او هنوز در سال دومش بود (ما فقط بعد از فارغ‌التحصیلی ملاقات کردیم چون در رویدادهای یکسان کمک می‌کردیم). افسوس می‌خورم که بگم تقریباً یک سال و نیم تو یه رابطه بودیم. سال اول واقعاً خوب بود - من در نزدیکی دانشگاه کار می‌کردم و بنابراین زیاد همدیگه رو می‌دیدیم. بعد از سال اول من به خارج از کشور رفتم و همه چیز شروع به خراب شدن کرد. او وارد سال سومش شد، خیلی مشغول شد و شروع کرد به اولویت دادن به دوستان دیگه و "تفریح" به جای اینکه در تماس بمونیم. سوءتفاهم و درگیری‌ها بیشتر شد. بعد از حدود شش ماه بی‌ثباتی، به من گفت که دیگه احساساتش رو از دست داده (که من هم مشکوک بودم) و می‌خواست رابطه رو تموم کنه، گفت که می‌تونیم بعد از اینکه دو سال دیگه درسش رو تموم کرد، ببینیم. من خیلی ناراحت شدم اما همچنین یه حس عجیبی از راحتی پیدا کردم چون از خدا خواسته بودم این وضعیت حرام رو ترک کنم و همه چیز رو حلال کنم؛ دلم رو درونم می‌خورد. هزینه‌اش از دست دادن او بود. او تغییر کرده - مطمئن نیستم که اگه برگرده، آیا همون خواهر که من به او احترام می‌ذاشتم، خواهد بود: کسی که در تلاش برای خوشنودی خدا بود. الان به نظر می‌رسه داره یه سبک زندگی YOLO رو تجربه می‌کنه، به کنسرت‌ها می‌ره، شب‌نشینی با دوستانش و نمازهارو از دست می‌ده، و این واقعا دردناک بوده که ببینم. بعد از اینکه از کار برگشتم زود و نشستم روی نیمکت نزدیک مسجد منتظر عشاء، به همه اینها فکر می‌کردم و حس تنهایی می‌کردم. یک برادری که معمولاً تو باشگاه و مسجد می‌بینمش، برای یک دویدن عصرانه بیرون بود و نشسته بود تا به طور مختصر حرف بزنه. ازش خواستم، مثل همیشه از بقیه، برای من دعا کنه. ازم پرسید: "برای چه دعا کنم؟" من جواب دادم: "برای همه چیز - سلامتیم، کارم، خانواده‌ام، همه چیز." بعد اون چیزی گفت که منو به گریه انداخت: گفت دعاهای من قبلاً مستجاب شده چون معمولاً منو در ردیف اول مسجد می‌بینه و این باعث انگیزه‌دهی به او می‌شه. او با قوام در نماز مشکل داره و دیدن من که جلوی خدا ایستاده‌ام به جای اینکه جای دیگه باشم، برای او به معنی دعا مستجاب شده‌است. خواستم اینو به اشتراک بذارم چون واقعاً کسی ندارم که باهاش درباره چقدر احساس پایین بودن می‌کنم صحبت کنم. مدام به خدا رو می‌آورم و دعا می‌کنم، اما این اولین باره که اینجا اینطور پست می‌زنم. نمی‌دونم، شاید چند نفر پرهیزگار بخونن، نصیحتی بدن یا یه کمی نور برای من بشن. ان شاءالله، لطفاً برای من دعا کنید. جزاک الله خیراً. (موضوعات رو ساده کردم که زیاد طولانی نشه.)

+324

نظرات

دیدگاه خود را با جامعه در میان بگذارید.

ترجمه‌شده به‌صورت خودکار

داداش، این واقعاً منو تأثیر گذاشت. صبور باش و به خدا رجوع کن - درمان زمان می‌بره. تو رو تو دعاهام نگه می‌دارم، رفیق.

+3
ترجمه‌شده به‌صورت خودکار

آه برادرم، موقعیت دردناکیه. به نظر میاد کار درست رو کردی که سعی کردی حلالش کنی. سرت رو بالا نگه‌دار و دعا کن.

+3
ترجمه‌شده به‌صورت خودکار

من اینو حس کردم. مردم در دانشگاه و بعدش تغییر می‌کنن - همیشه به این معنی نیست که تقصیر توئه. ادامه بده به دنباله‌ی خدا و رفقای خوب، اوکی می‌شی.

+8
ترجمه‌شده به‌صورت خودکار

مرد، اشک‌ها اینجا کاملاً طبیعیه. حرف‌های اون برادر باشگاه نشون می‌ده که داری کار درستی انجام می‌دی. به این موضوع چنگ بزن و دعا کردن رو ادامه بده.

+5
ترجمه‌شده به‌صورت خودکار

وضع سختی، برادر. خیلی به خودت سخت نگیر - دنبال حلال بودی و به سمت الله برگشتی. زمان روشنایی میاره، ان‌شاالله.

+9
ترجمه‌شده به‌صورت خودکار

و علیکم السلام برادر. من هم اونجا بودم - روی نماز و رفاقت خوب تمرکز کن، این به من کمک کرد وقتی که احساس گمبودن می‌کردم. دعا قبول شد، ان‌شاءالله.

+9
ترجمه‌شده به‌صورت خودکار

واقعا خوشحالم که برادر یادت آورد چقدر اعمالت مهمه. حتی ثبات کوچیک هم میتونه دیگران رو Inspire کنه. قوی بمون، داداش.

+11

افزودن نظر جدید

برای ثبت نظر وارد شوید