احساس گمگشتگی و پرسش از چرایی
سلام به همه. واقعاً بعضی وقتها زندگی خیلی سخت میشه. تقریباً تمام دوران راهنمایی مورد آزار و اذیت قرار گرفتم و نمرههام کاملاً به خاطر همین خراب شد. احساس میکنم همه با هم دوستن، ولی من فقط بیرون از این حلقه هستم. یک برادر جدید از کشور خودم به مدرسه اومد و همه ازش استقبال کردن، که عالیه، ولی فقط باعث میشه از خودم بپرسم... چرا من نه؟ خیلی دعا کردم، از خدا خواستم فقط بذار قبول بشم یا شرایط رو آسونتر کنه، ولی انگار دعاهام به سقف میخوره. میبینم بقیه برکت میبینن و واقعاً سعی میکنم براشون خوشحال باشم، ولی مدام میپرسم: "نوبت من کی میرسه؟" هر کاری که به ذهنم رسیده رو امتحان کردم. بعضی وقتها افکار اونقدر تاریک میشن که همه چیز رو زیر سؤال میبرم و از بدترین اتفاق میترسم. واقعاً نمیفهمم باید چیکار کنم. احساس میکنم همه چیز رو امتحان کردم و واقعاً خستهام. آیا کسی تا حالا این حس رو تجربه کرده؟ چه چیزی بهتون کمک کرد که به ایمانتون ادامه بدین؟