سلام علیکم - من از اینکه به پدرم که در ICU بود، سر نزدم ناراحتم.
السلام علیکم. باید چیزی رو که سالها تو دلم بود، بگم. پدرم بعد از عمل بای پس چند ماه تو ICU بود. من به عنوان نزدیکترین فرد خانوادگی محسوب نمیشدم، پس عبور از امنیت خیلی سخت بود، بهخصوص در آخرای کرونا. بارها چیزی جلوی راه من ایستاد و به جای اینکه مثلایی که باید پیش برم، عقبنشینی کردم و نرفتم که ببینمش. چند بار تماس تصویری داشتیم اما زیاد طول نکشید - به زور میتونست صحبت کنه. جزئیات بیشتری هست که میتونم بگم اما خیلی سنگین و دشوارن. پر از پشیمونیام که بیشتر کنار او نبودم و او را زمانی که عذاب میکشید تنها گذاشتم، عذابی که نمیتونم تصور کنم. بعضی وقتها با فلج خواب بیدار میشم و به این فکر میکنم که او برای ماهها چه زجری کشیده و وقتی که هر دردی رو حس میکنم یا آرزو میکنم که متوقف بشه، یاد درد او میافتم که بدتر بود و من کمکی نکردم. نمیدونم چطور میتونم با این بار ادامه بدم. ای کاش میتوانستم کمی از دردش رو کم کنم، اما الان دیگه خیلی دیر شده و او رفته. فکر میکردم وقتی بهبودی پیدا کنه، فرصتی برای صحبت داریم، اما حالا فقط یادآوری از او دردکشیده دارم. نمیدونم آیا میتونم دوباره شادی رو حس کنم؛ هر وقت کمی احساس سبکی میکنم، بار دیگر غم و guilt برام سنگینی میکنه. سالها گذشته و چیز زیادی تغییر نکرده. هنوز هم با میل به ناپدید شدن و نفرت از خودم دست و پنجه نرم میکنم. اینو به اشتراک میذارم چون به دعا نیاز دارم و شاید هم مشاوره از دیگرانی که این نوع گناه رو حس کردند. جزاکم الله خیراً که خوندید.