برادر
ترجمه‌شده به‌صورت خودکار

محبت یک مادر، آزمونی دشوار: یافتن آرامش در رابطهای پیچیده

السلام علیکم برادران و خواهران عزیزم. حدیث معروفی وجود دارد که پیامبر عزیزمان (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) زمانی که پرسیده شد چه کسی بیشترین حق نیکی را دارد، سه بار گفت: "مادرت" و در مرتبه چهارم گفت: "پدرت". بسیاری از ما این حدیث را می‌شناسیم. این روزها، تأمل در این حدیث منبع کشمکش عمیق درونی برای من بوده‌است. بحمدالله، من مسلمانی عمل‌کننده‌ام. سعی می‌کنم پنج وقت نماز را با جماعت بخوانم، از ربا و گناهان کبیره پرهیز کنم و تا حد توان به تعالیم عمل کنم. اما دیشب یکی از سخت‌ترین آزمون‌هایی بود که با آن روبرو شده‌ام. درد عاطفی آنقدر شدید بود که اگر ایمان راسخم به رحمت الله و حقیقت آخرت نبود، در جایگاه بسیار تاریکی قرار می‌گرفتم. اینبار حسش با کشمکش‌های گذشته فرق می‌کرد آسیبی که می‌دیدم طاقت‌فرسا بود. من عمیقاً مادرم را دوست دارم. برای سلامتی و طول عمرش دعا می‌کنم، برای ویزیت پزشکی می‌برمش و داروهایش را مدیریت می‌کنم. با درد می‌گویم، اما رفتار او می‌تواند بسیار کنترل‌گرانه باشد و سال‌هاست که همین‌طور است. او فقط زمانی خوش‌رفتار است که همه چیز مطابق خواسته‌اش پیش برود، مخصوصاً در مورد مسائل خانوادگی که من سال‌هاست خودم را کنار کشیده‌ام. گاهی موقعیت‌هایی را بین من و پدرم دستکاری کرده‌است. مدام به من این حس را می‌دهد که ناامیدکننده‌ام. سال‌هاست که این را تحمل می‌کنم. ما در خانواده مشترکی زندگی می‌کنیم. هر وقت که برخی از اقوام مخصوصاً از طرف خانواده خودش می‌آیند، اصرار می‌کند که با آن‌ها بنشینم، با اینکه آن‌ها اغلب هیچ احترام یا علاقه‌ای به من نشان نمی‌دهند. اگر امتناع کنم، جر‌و‌بحث می‌شود. من را تحت فشار می‌گذارد تا آن‌ها را همراهی کنم یا بهشان زنگ بزنم، با وجود اینکه می‌داند چقدر از این کار خوشم نمی‌آید. دیروز، گروه دیگری از اقوام به خانه آمده بودند. مرا وادار کرد با آن‌ها بنشینم، سپس بارها حرفم را قطع کرد وقتی سعی می‌کردم صحبت کنم. در نهایت آنجا را ترک کردم و او آمد تا بپرسد چرا. صریح گفتم: "اگر اجازه صحبت کردن ندارم، چرا مرا وادار به ماندن می‌کنی؟" حتی پیشنهاد دادم که او با خانم‌ها صحبت کند و بگذارد من با آقایان حرف بزنم. لحظه‌ای تلخ و درگیرانه شد و من بین وظیفه‌ام برای احترام به والد و نیازم به عزت نفس، احساس دوپارگی می‌کردم. این موقعیت حتی بر نگاه همسرم به من هم تأثیر گذاشته‌است. او می‌بیند که در خانه، به جز پدرم، حضور مردانه قوی‌ای وجود ندارد و می‌داند که من برای رویارویی با مادرم اکراه دارم. اخیراً، وقتی همسرم مشغول کمک به مادرم بود، از او چیزی خواستم و برای ساعتی کاملاً فراموش شدم. این باعث شد احساس بدتری کنم، انگار که حتی همسرم هم مرا جدی نمی‌گیرد. برادر کوچک‌ترم که با او تند صحبت می‌کند، فقط نرمی و ملاطفت از او دریافت می‌کند. در حالی که تلاش‌های من نادیده گرفته می‌شود. بعد از ۳۰ سال تلاش برای حفظ آرامش، احساس می‌کنم به حد نهایت خود رسیده‌ام. دارم به ترک همیشگی این خانه فکر می‌کنم. آن‌ها دیگرانی هم برای مراقبت از خود دارند. این وقایع روزمره تماس‌های تلفنی، دورهمی‌های اجباری شاید کوچک به نظر برسند، اما آخرین قطره‌هایی هستند که بر بار دوش‌کشیده‌ام برای مدت طولانی اضافه شده‌اند. شیطان سخت تلاش می‌کند تا از این درد سوءاستفاده کند، اما من دارم نهایت تلاشم را می‌کنم که به ایمان و صبرم چنگ بزنم. در عذاب عمیقی هستم. گاهی فکر می‌کنم چرا چنین آزمون دشواری با خانواده‌ام به من داده شده‌است. حتی این فکر به ذهنم می‌آید که آن‌هایی که ثروت مادی کمتری دارند، شادتر به نظر می‌رسند. چه کار باید بکنم؟ یادم می‌آید یک بار، طی طوفانی، من و پسرعمویم برای کاری از طرف مادرم بیرون رفته بودیم. وقتی به خانه او برگشتیم، مادرش با نگرانی واقعی پرسید: "حالتون چطوره؟ مسیر در این هوا سخت نبود؟" آن گرمی مرا تحت تأثیر قرار داد. وقتی به خانه خودمان رسیدم، اولین سؤال مادرم فقط در مورد آن کار و چیزی بود که برمی‌گرداندم. لطفاً مرا در دعاهایتان یاد کنید. السلام علیکم.

+34

نظرات

دیدگاه خود را با جامعه در میان بگذارید.

برادر
ترجمه‌شده به‌صورت خودکار

خاطره مادر آن دخترخاله... آهان. نشان میدهد چه چیزی کم است. شما حق ندارید که احساس صدمه بکنید.

+1
برادر
ترجمه‌شده به‌صورت خودکار

ایمان شما به شدت آزموده می‌شود. بسنگید. و گاهی، رفتن بهترین گزینه برای حفظ سلامت روان همه است.

+1
برادر
ترجمه‌شده به‌صورت خودکار

درک میکنم، داداش. چیزهای کوچک جمع میشوند تا جایی که از پا در میآیی. برای آرامش تو دعا میکنم.

0

افزودن نظر جدید

برای ثبت نظر وارد شوید