هر دفعه که والدینم از ازدواج من حرف میزنند، من احساس فشار سنگینی میکنم
السلام علیکم همه. نمیدانم آیا کس دیگری این را تجربه میکند یا نه، اما هر وقت والدینم شروع به صحبت درباره ازدواج من میکنند-پروفایلهایی نشانم میدهند، از پسرها اسم میبرند-من فقط این غم سنگین را احساس میکنم. در نهایت گریه میکنم، احساس لرزش میکنم، و اضطرابم به اوج میرسد. انگار کاملاً بسته میشوم. من افرادی را دیدهام که وقتی خانوادههایشان درباره برنامههای ازدواج صحبت میکنند، هیجانزده میشوند، اما برای من کاملاً برعکس است، و صادقانه نمیدانم چرا. من در میانههای ۲۰ سالگیام هستم و واقعاً میخواهم یک روز ازدواج کنم، اما در حال حاضر احساس آمادگی نمیکنم. حتی نزدیک هم نیست. سال گذشته خانواده من چند پیشنهاد آوردند، و من ردشان کردم و گفتم به زمان بیشتری نیاز دارم. حالا یک سال کامل گذشته، و دوباره سراغ آن رفتهاند. اینبار واقعاً جدی به نظر میرسند. من فقط نمیدانم چه کار کنم یا به آنها چه بگویم. بعد از فکر زیاد، چند ماه پیش متوجه دو چیز شدم که واقعاً من را میترساند. اول، شغلم هنوز پایدار نیست، و نمیتوانم تصور کنم که کار کردن را رها کنم. دوم، ایده ازدواج کاملاً ترتیب داده شده صادقانه مرا میترساند. اگر کسی را به طور طبیعی میشناختم و ما همدیگر را انتخاب میکردیم، این ترس را احساس نمیکردم. اما ازدواج با کسی که هیچ چیز دربارهاش نمیدانم… این فکر فقط مرا آشفته میکند. نمیدانم آیا در عمق وجودم چیزهای بیشتری هست یا نه، اما به نظر میرسد اینها نگرانیهای اصلی من هستند. همین حالا شنیدم پدرم با کسی درباره یک پیشنهاد برای من صحبت میکرد، و حتی نمیتوانم احساساتم را در کلمات بیان کنم. فقط میترسم، مضطربم، تحت فشارم، و گریه میکنم. لطفاً به من بگویید چگونه با این کنار بیایم. و اسلام درباره این چه میگوید؟