برادرم اسلام رو ترک کرد و من به قدرت نیاز دارم
سلام علیکم به همه. امروز فهمیدم برادرم مسیحی شده. اینو با یه دل سنگین مینویسم، فقط با یه اکانت موقت چون گفتنش سخته. هی به خودم میگم صبر داشته باشم، ولی واقعیتش اینه که انگار قلبم داره خرد میشه تیکه تیکه. اون گیر توطئههای عجیب غریب افتاد، و فکر میکنم همین کشوندش به مسیحیت. یه سال کامل تظاهر میکرد نماز میخونه و مسلمونه، اما حالا همه چی رو شده. میگه دین ما باطله و دروغای وحشتناکی درباره اسلام تکرار میکنه. میخواد با ما بحث کنه، ولی واقعیتش فقط میخواد حرفامونو بپیچونه و برامون موعظه کنه. چیزایی که میگه انقدر تحریف شدهست که آدم میترسه بشنوه. والدینم نابود شدن؛ انگار روحشونو از دست دادن. برادرم به زور یه بزرگساله، و با اینکه داره میره از خونه، میبینم که واقعاً نمیخواد. شک و تردید داشت ولی هیچوقت با ما یا امام صحبت نکرد. به جاش رفت سراغ اون کانالهای توطئهای که بهشون اعتماد داشت، و اونا ذهنشو مسموم کردن. وقتی این ایدهها ریشه میدونن، کندنشون خیلی سخته. ته دلم میدونم زمان همه چیو درست میکنه، و اون باید راه خودشو بره. نمیتونیم به زور برگردونیمش، فقط میتونیم دعا کنیم که خدا هدایتش کنه. نمیتونم ازش متنفر باشم یا ظالم، هر اتفاقی بیفته. هر بار یادم میاد، تصویر برادر کوچیکمو که باهاش بزرگ شدم و دوستش داشتم جلو چشمام میاد، و سرم گیج میره. هر نصیحت یا دعایی یه دنیا برام میارزه، ولی فقط خوندن اینم یه لطفه. دارم سعی میکنم اعتماد کنم که همه چی درست میشه. خدا هیچ روحی رو بیش از حد توانش بار نمیذاره. چطور بهش دست پیدا کنم وقتی گوش نمیده؟ چطور شجاع بمونم؟